<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[یادداشتهای پراکنده نازنین]]></title>
		<link>http://www.avang79.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[باران]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/09/12/post-286/</link>
					<description><![CDATA[<p>پلکهای مرا باور کن </p><p>این باران نیست که میبارد </p><p>صدای خاموش من است که از چشمانم بیرون میریزد </p><p>وتو را <strong>فریاد </strong>میزند....</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 2 Dec 2008 14:07:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=286</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/09/12/post-286/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزانه های من (قسمت یازدهم)]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/09/03/post-285/</link>
					<description><![CDATA[<p>پاییز بندر تازه شروع شده٬ هوا یه جورایی بهاریه ...بیشتر ملسه مثل یه
انارملس.. بین گرما وسرما.کولرها خاموش شدن.باد خنکی که از سمت دریا میاد
صورتمو نوازش میکنه .</p>
<p><br />
</p>
<p>هر روز وقتی از ابتدای بلوار به سمت خونه سرازیر میشم رنگ آبی دریا بهم
آرامش میده&nbsp; و با خودم فکر میکنم هرجا که برم دلم برای دریای بندر تنگ
میشه.</p>
<p><br />
</p>
<p>این روزها مشغول سروکله زدن با عدد ورقم وحساب وکتاب هستم.کلاس
حسابداری داره به انتها میرسه.درس جالبیه.پشیمونم چرا رشته حسابداری رو
برای دانشگاه انتخاب نکردم؟!</p>
<p><br />
</p>
<p>میوه های این فصل را خیلی دوست دارم.انار ترش٬خرمالو٬ سیب قرمز٬ نارنگی شمال...</p>
<p><br />
</p>
<p>حدود یک ماهه پیش بعد ازمدتها نشستم پشت ماشین و تمرین کردم البته همراه مربی سابقم.</p>
<p><br />
</p>
<p>حالا بعضی وقتها ماشین رو برمیدارم ومیرم رانندگی. اما توی این هوای
خوب و لذت بخش حیف نیست پیاده روی نکنم؟ واسه همین زیاد از ماشین استفاده
نمی کنم.</p>
<p><br />
</p>
<p>برعکس تابستون ٬ شبها زود خوابم میگیره و ساعت ۱۱ راحت میخوابم تا ۷
صبح. برای خودم هم عجیبه.دیگه فرصت نمیکنم قبل از خواب هی غلت بزنم و به
نداشته هام فکر کنم!</p>
<p><br />
</p>
<p>برای اولین بار یک نفر از نوشته هام وطرز بیانم وادبیاتم تعریف کرد
وکلی بهم روحیه داد و اعتماد به نفسمو برد بالا.بدون تعارف وتمجید رک
وراست بهم گفت به جای حسابداری برم نویسنده بشم یا روزنامه نگار و از
داستانهای کوتاه شروع کنم.میگفت در کمتر کسی این استعداد را دیده....خلاصه
حسابی تشویقم کرد و همین باعث شد به نوشتن دلگرم بشم.چه قدر خوبه که غریبه
ها آدمو بهتر از دیگران میشناسن.<br />
</p>
<p><br />
</p>
<p>در مرز سی سالگی هستم و فشار خون گرفتم!‌دکترها میگن به خاطر استرس وعصبی شدنه.</p>
<p>مینیمم فشارم روی ۱۰ ثابته. دارم آتنولول ۵۰ میخورم. کم کاری تیروئید
هم جدیداْ سراغم اومده و باعث اضافه وزنم شده. خواهرم میگه به خاطر مشکلات
روحی که قبلاْ داشتم اینجوری شدم.</p>
<p><br />
</p>
<p>از من به شما نصیحت٬ غصه نخورید هیچ وقت وهیچ جا. سلامتی خیلی
بهتره...من تازه فهمیدم.مشکلات سرانجام تموم میشه. به جای حرص خوردن ٬
کاری که خودم زیاد انجام میدادم٬ بهتر نیست راه حلی برای گرفتاریها و
مسائلمون پیدا کنیم؟</p>
<p><br />
</p>
<p>هرروز مطالعه میکنم.هرروز جملات مثبت را تکرار میکنم.آهنگهای شاد و
آرامبخش گوش میدم.فیلمهای کمدی نگاه میکنم.با بچه های خواهرم بازی میکنم.
برای دوستانم اس ام اس وایمیل میفرستم .همه اینها حال منو بهتر میکنه وچه
چیزی بهتر از این که خودم به نازنین کمک کنم تا از افسردگی و بیماری نجات
پیدا کنه..<br />
</p>
]]></description>
					<pubDate>Sun, 23 Nov 2008 10:00:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=285</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/09/03/post-285/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/08/27/post-284/</link>
					<description><![CDATA[<p>آدمی را آب ونانی باید و آنگاه آوازی....&nbsp;</p><p>.......&nbsp;</p><p>.......&nbsp;</p><p>وقتی آوازی نباشد&nbsp;&nbsp;</p><p>شوق پروازی نخواهد بود.</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 23:41:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=284</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/08/27/post-284/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دلتنگی]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/08/23/post-283/</link>
					<description><![CDATA[<p>روزها از پی هم میروند و من دنبال یک نشانه ام<br />ولی  گاهی یادم می رود که دنبال چه هستم ؟<br /><br />گاهی در دنیای وسیع٬ شاید هم کوچک گم می شوم<br />ونمی دانم آن نشانه چه بود!<br />ولی هر چه بود در پی آن بودن آرامش عجیبی داشت ...<br /><br />خدایا کمکم کن آن نشانه٬ نه خود آن گنج را پیدا کنم<br />آب در یک قدمی است...<br /><br />  دلم تنگ است.<br />   </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 12:36:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=283</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/08/23/post-283/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزانه های من (قسمت دهم)]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/06/31/post-281/</link>
					<description><![CDATA[<p>امروز آخرین روز از آخرین ماه تابستان است ..تابستان امسال برایم سرشار از اتفاقات خوشایند و ناخوشایند بود..</p><p>اولین اتفاق خوشایند بازگشت خواهرم از کانادا بود و تصمیم او و شوهرش به ماندن در ایران یا حداقل تا یکی دوسال آینده واین برای من که توی دنیا یک خواهر مهربون و دوتا خواهرزاده شیرین بیشتر ندارم اتفاقی بسیار خوشایند بود.</p><p><br /></p><p>اتفاق خوشایند بعدی خبر نامزدی و عقد <a href="http://www.irsedna.persianblog.ir/" target="_blank">دخترخاله ام</a> بود که از من زرنگ تر شد و زودتر راهی خانه بخت.برایش آرزوی خوشبختی و سلامتی در کنار همسر عزیزش دارم.</p><p><br /></p><p>امسال یک سفر طولانی&nbsp; هم رفتم یعنی ناخواسته طولانی شد به خاطر اینکه بلیط برگشت نایاب شده بود! برنامه لاهیجان رفتن بهم خورد و نتونستم<a target="_blank" href="http://www.dkh.blogsky.com/"> شیرین</a> را ببینم٬ در عوض قسمت شد یک دوست قدیمی ٬ همکلاسی دوران دبستانم را بعد از سالها ببینم و ده روزی مهمانش باشم در تهران.</p><p><br /></p><p>دوست عزیزم در این مدت برایم سنگ تموم گذاشت و&nbsp; همه جوره بهم محبت کرد.با اینکه شوهر و بچه کوچک هم داشت ولی بیشتر وقتش را به من اختصاص می داد.با هم از خاطرات قدیمی و دوستان مشترک و معلمهامون حرف زدیم و خندیدیم. خیابونهای تهران را با ماشین کوچکش گشتیم و در پارکهای نیاوران و قیطریه ساعتها قدم زدیم.او برایم از زندگی مشترکش و تجربیات تلخ و شیرینش می گفت و من برای او از ناکامی ها ٬ تنهایی ها و از خانواده ام.</p><p><br /></p><p>روز آخر هم بهم گفت در همه حال و در همه جا خدا را در نظر بگیرم و لحظه ای یاد خدا را فراموش نکنم.</p><p><br /></p><p>مجبور شدم از تهران بیام اصفهان منزل دایی ام تا همراه خواهرم و بچه هاش برگردم بندر. ده روزی هم اصفهان موندم و در این مدت سرما خوردم و مجبور شدم پنج تا آمپول نوش جان کنم تا کمی بهتر بشم! گوشه لبم هم یک تبخال زشت و گنده بیرون زد تا بیشتر عصبی بشم و همه این ده روز در منزل زندانی بمانم!</p><p><br /></p><p>امسال تابستون&nbsp; خیلی کوتاه و سریع برام تموم شد٬هرچند هوای بندر تا آبان هم گرم است ولی شدت گرما&nbsp; کم کم کاهش پیدا می کنه٬ روزها کوتاهتر میشه و شبها طولانی.</p><p><br /></p><p>نمیدونم چرا امسال ماه رمضان اصلاْ به دلم نچسبید. دیگه اون حسهای خوب قدیمی رو ندارم.نه دلم لحظه افطار می لرزه و نه&nbsp; بعد از نماز صبح گریه ام میگیره ٬ نه با صدای اذان احساس آرامش می کنم ونه از ربنای دم غروب لذت میبرم!</p><p>شاید قلبم از سنگ شده ٬ چون خیلی وقته گریه هم نکردم. دلم میخواد گریه حسابی کنم تا آروم بشم هرچند&nbsp; اشکی دیگه برام نمونده! از این بی تفاوتی و سردی خودم وحشت دارم. </p><p><br /></p><p>از اول مهر میخوام درس بخونم٬ این رو اینجا عنوان می کنم تا فراموش نکنم.شما هم مرتب یاد آوری کنید.</p><p> کلاس حسابداری ثبت نام کردم و امروز عصر اولین جلسه است.</p><p><br /></p><p>شش ماه از سال خیلی زود تموم شد ومن هیچ کاری انجام ندادم ...فقط نشستم و نگاه کردم.شش ماهه دوم داره میاد باید کاری انجام بدم وگرنه شاهد مرگ آرزوهایم&nbsp; خواهم بود.</p><p><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 02:30:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=281</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/06/31/post-281/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/06/17/post-280/</link>
					<description><![CDATA[<p>هرمدلی رفتار کنم یا هر طوری صحبت کنم باز هم برای یک عده سو ء تفاهم پیش میاد که : این چه طرز برخورده؟ این چه جور حرف زدنه؟!!</p><p><br /></p><p>هروقت توی صحبت کردن با طرف مقابل&nbsp; آرام و مودب پیش رفتم نتیجه برعکس گرفتم! مثل اینکه همه با من دعوا دارن یا میخوان آدمو کتک بزنن یا دق دلیشون رو سر من تلافی کنن! با منشی دکترم صحبت می کنم خیلی آروم و ملایم میگم که من مسافرت بودم و یک وقت جدید میخوام ٬ یک دفعه صداشو میبره بالا که: خانوم محترم چند بار بگم قبل از اینکه بری سفر به من خبر بده و ....</p><p>&nbsp;از منشی آموزشگاه کامپیوتر خیلی نرم و خونسرد درباره شروع کلاسها سوال میپرسم تا متوجه میشه من مسافرت بودم و سه جلسه از کلاس عقب هستم یک دفعه لحن صداش تغییر می کنه ومیگه : فکر نکنم بتونی خودت رو به کلاسها برسونی و بعد با پررویی تمام اظهار نظر میکنه: شما که میخواستی بری سفر نباید ثبت نام میکردی!! دیگه نمیدونه من اولین نفری بودم که خرداد ماه اسم نوشتم و شهریور کلاس به حد نصاب رسید!</p><p><br /></p><p>خب من به این منشی های بی فرهنگ وغیر مودب و عصبی چی باید بگم؟ مثل اینکه از همون اول باید با صدای خشن و لحن حق به جانب صحبت کرد نه صدای آروم و ملایم ...</p><p><br /></p><p>اما من مثل همیشه عقب نشینی می کنم...نه کم نمیارم..منم میتونم جواب های را هوی بدم ولی چه کنم که منو اینجوری تربیت کردند که: تو کوتاه بیا ..بگو حق با شماست...برای کاری که انجام ندادی معذرت خواهی کن...همیشه شرمنده و خجالتی باش و خلاصه بی نزاکت نباش!</p><p><br /></p><p>تنها تصمیمی که گرفتم این بود که قید اون آموزشگاه رو بزنم و جای دیگری ثبت نام کنم و به جای دکتر .... از منشی دکتر...... نوبت بگیرم!</p><p><br /></p><p>نمیدونم چرا همه به این مسافرت بیست روزه ما گیر میدن؟؟!</p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 7 Sep 2008 23:50:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=280</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/06/17/post-280/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من آمده ام....]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/06/14/post-278/</link>
					<description><![CDATA[<p>امشب بعد از سه هفته از مسافرت برگشتم.&nbsp;</p><p>آخ جون دوباره&nbsp;اتاق خودم و تخت خواب راحتم و کامپیوتر عزیزم!&nbsp;</p><p>&nbsp;راستی چه خبرا؟&nbsp;</p><p>من که کلی خبر جدید دارم ....&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>اما باید&nbsp; صبر کنید!&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 4 Sep 2008 00:39:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=278</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/06/14/post-278/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزانه های من ( قسمت نهم)]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/05/13/post-277/</link>
					<description><![CDATA[<p>برای نوشتن نیاز به تمرکز٬ محیط آروم و فکر راحت و آسوده دارم درست مثل نقاشی کشیدن</p>
<p><br />
</p>
<p>این روزها نه میتونم تمرکز کنم نه محیط آروم هست و نه فکر من کار
میکنه! برای همین این وبلاگ را به حال خودش رها کردم و در نتیجه تعداد
کسانی که میان اینجا رو میخونن روز به روز کمتر میشه.</p>
<p><br />
</p>
<p>شاید هم این موارد از نظر خیلی ها بهانه باشه اما من این مدلی هستم ٬
باید فکرم راحت باشه٬ اضطراب نداشته باشم ودر آرامش کامل بشینم نقاشی بکشم
و یا بنویسم.</p>
<p><br />
</p>
<p><br />
</p>
<p>&nbsp;<em>بیشتر کارهای ناتمام را تمام کردم:</em></p>
<p><br />
</p>
<p> کشوها و قفسه های اتاقم پاکسازی شد.کتابهایی که دیگه نمیخواستم و نمی
خوندم و&nbsp; مقدار زیادی مجله را به کتابخانه اهدا نمودم.( حدود ۲۰ جلد کتاب
و ۵۰ جلد مجله بود)<br />
</p>
<p><br />
</p>
<p> لباسهای غیر قابل استفاده را بخشیدم.( یک کیسه بزرگ لباس)<br />
</p>
<p><br />
</p>
<p> چیدمان اتاق را عوض کردم.( هر ۳ ماه یک بار عوض می شود.به قول شیرین: شما بچه های معماری فقط بلدین دکور عوض کنین)<br />
</p>
<p><br />
</p>
<p> تا حالا نصف بیشتر اضافه وزنم را کاهش دادم.</p>
<p>(به قول مامان : گاو رو کُشتی به دُمش رسیدی!) ودیگه چیزی نمونده به خوش اندام شدن.<br />
</p>
<p><br />
</p>
<p>ویندوز کامپیوتر را بعد از&nbsp; دوسال عوض کردم و فایرفاکس برایم نصب شد(خیلی از قافله عقب هستم.نه؟)</p>
<p><br />
</p>
<p>اسکنر را که به دوستم امانت داده بودم بعد از یک سال ازش پس گرفتم!</p>
<p><br />
</p>
<p>یک رادیو ضبط خراب داشتم که بعد از یک سال٬ بردم تعمیر( برادرزاده شیطونم داغونش کرده بود!)</p>
<p><br />
</p>
<p>لباسهایم را بعد از ۶ ماه از خیاطی آوردم!( بیچاره خانوم خیاطه دیوونه
شد از بس به من تلفن زد که بیا لباساتو بگیر٬ داره اینجا خاک میخوره)</p>
<p><br />
</p>
<p><br />
</p>
<p>حالا دیگه دختر خوبی شدم٬ مرتب ٬ منظم و مثل بچه آدم...</p>
<p><br />
</p>
<p>هفته آینده میرم سفر٬ همراه یک همسفر خوب میرم شمال ٬ بعد از سیزده سال
میخوام برم دریای مازندران را ببینم و از جنگلها و سرسبزی طبیعت لذت ببرم!&nbsp;</p>
<p><br />
</p>
<p>امیدوارم بعد از این سفر بتونم به آرامش برسم.<br />
</p>
<p><br />
</p>
<p><br />
</p>
<p><br />
</p>
<p><br />
</p>
<p><br />
</p>
]]></description>
					<pubDate>Sun, 3 Aug 2008 12:17:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=277</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/05/13/post-277/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزانه های من ( قسمت هشتم)]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/04/26/post-273/</link>
					<description><![CDATA[<P>۱- چند روزی مریض بودم٬ البته هنوز هم خوبِ خوب نشدم ٬ اما خدا را شکر بهترم.</P>
<P>۲- خیلی خوشحالم به&nbsp; ۲&nbsp;دلیل مهم&nbsp;:</P>
<P>- خواهرم و بچه هاش بعد از نزدیک به یک سال دوری ٬فردا از کانادا بر میگردن.</P>
<P>- چند تا فیلم خوب در این ایام بیماری تماشا کردم.( تاوان٬ پرسپولیس٬ دخترک٬ جونو)</P>
<P>۳- وقتی جواب منو نمیدی٬ وقتی این همه گرفتاری٬ وقتی برای من هیچ وقتی نداری ونمیخوای بذاری! ٬ وقتی خستگیها / مشکلات مالی / وهزار تا ناراحتی دیگه که داری فقط برای منه ٬ اما در شادیها و جمع فامیل جایی&nbsp;برای &nbsp;من نیست و حتی به من فکر هم نمیکنی! ٬ وقتی احساس که نه فکر می کنم داری روز به روز بیشتر ازم دور میشی ٬ وقتی که فکر می کنم بازم توی زندگیم&nbsp;اشتباه کردم! پس بهم حق بده که اونجوری باهات صحبت کنم و بذارم یه مدتی به حال خودت٬ تنها باشی.</P>
<P>۴- چرا همیشه&nbsp; <STRONG>خدا&nbsp; </STRONG>چیزی رو که من برای خودم میخوام او برای دیگری میخواد وبرعکس؟</P>
<P>۵- بازیگر خوبی نیستم ونخواهم شد&nbsp;...سیاست ندارم ویاد هم نخواهم گرفت....اصول رِندی ودلبری هم که دیگه حرفشو نزن! خودم هم نمیدونم پس من چه جور دختری هستم ومیخوام چه جور زنی بشم؟!!</P>
<P>۶- از مانتوهای زرد خردلی و سبز گندی که امسال تابستون&nbsp;مد شده به اضافه شال های زرد خیلی زیاد متنفرم. چه زرد بدرنگی! نمیدونم کی اینجور مدها را در ایران خلق می کند وچرا همه اینهمه اصرار دارند شبیه به هم لباس بپوشند؟؟ کافیه توی یک پاساژ دوساعتی قدم بزنم و پنجاه تا دختر شبیه به هم ( مثل ۵۰ قلو) ببینم.</P>
<P>ابروهای همه تاتو شده٬ موهای همشون&nbsp;های لایت٬ شال زرد٬ اندام باربی شکل٬ مانتو زرد و سبز یا ترکیب زرد ومشکی٬&nbsp;آرایش خیلی غلیظ( خلیجی ٬ لبنانی) و.....</P>
<P>خیلی دوست دارم وقتی شال زرد مد می شود رنگ دیگری بپوشم!(مثلاْ رنگ آبی فیروزه ای یا سبز&nbsp;زیتونی)&nbsp;همیشه همین جوری بودم ٬ لجباز و یک دنده و از خودم در اینجور مواقع خیلی خوشم میاد. </P>
<P>همیشه دوست دارم متفاوت باشم&nbsp;. چیزی را که دوست دارم و بهم میاد و از پوشیدنش لذت میبرم و منو خوشگل می کنه را استفاده می کنم ٬ چه یه ساعت باشه یا یک روسری٬ کفش باشه یا کیف و مدل مانتو و لباس باشه... از انتخابم همیشه راضیم و اصراری به سرتا پا یکرنگ پوشیدن هم ندارم!</P>
<P>۷- از روز پدر ومادر مدل جمهوری اسلامی هیچ خوشم نمیاد و اعتقادی هم بهش ندارم! چند سالی بیشتر نیست که به زور این دو مناسبت را چسبوندن توی تقویمهای ما... بیشتر از این ادامه نمیدم که بحث سیاسی میشه و حوصلشو ندارم .فقط خواستم بگم از من انتظار نداشته باشین بهتون تبریک بگم! </P>
<P>ترجیح میدم روز تولد مادر و پدرم براشون کادو بگیرم...خدا را شکر در این مورد با من هم عقیده هستن !</P>
<P>۸- برای اینکه کمتر به ناراحتی ها&nbsp; و شکست هایم در زندگی فکر کنم به خالق بی همتا و آغوش مهربانش بازگشتم و او را خیلی بیشتر از قبل&nbsp; نزدیک به خودم احساس می کنم.تجربه لذت بخشی است..امتحانش مجانیست.</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 01:32:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=273</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/04/26/post-273/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تولد و مرگ]]></title>
					<link>http://www.avang79.blogsky.com/1387/04/12/post-272/</link>
					<description><![CDATA[<P>دیروز سالگرد مرگ عزیزی بود که هیچ وقت خاطرش از ذهنم پاک نمیشه ٬ دست ودلم راه نمیداد بیام اینجا بنویسم . </P>
<P>مهمترین دلیلی که امروز دارم می نویسم به خاطر تولد عزیز دیگریست که خیلی دوستش دارم.</P>
<P>چه قدر فاصله تولد و مرگ کوتاه است! اول تولد بوده و&nbsp; سپس مرگ.</P>
<P>&nbsp;سلام وحید جان</P>
<P>پنج سال خیلی زود گذشت اما سخت. هروقت یادت می افتم یه چیزی توی گلوم گیر می کنه و هر وقت عکساتو نگاه می کنم چشمام خیس میشه.</P>
<P>مامان همیشه غم و دلتنگیش رو مخفی&nbsp; میکنه٬ مامان رو که میشناسی؟ همیشه عادت داره بریزه توی خودش! </P>
<P>یاد نیمه شب دهم تیرماه ۸۲ می افتم و اون صحنه وحشتناک و فریاد من ....</P>
<P>خیلی دوست دارم زمان به عقب برگرده ٬ خیلی دوست دارم دوباره تو را در آغوش بگیرم و باهات حرف بزنم...راستش بعد از تو من خیلی تنها شدم برادر کوچکم!</P>
<P>چند وقت پیش یکی از دوستات اومده بود درخونه و میخواست عکسی از تو داشته باشه. منم رفتم و یک عکس قشنگ پیدا کردم و براش آوردم.میدونی کدوم عکس؟ همون که توی بازار پردیس کیش کنار یک ماشین خارجی ایستادی .آره ..می بینی که! هنوز هم اسم ماشینها رو بلد نیستم وتو نیستی که بهم یاد بدی !</P>
<P>هروقت میرم بهشت زهرا دلم بدجوری می گیره و در مسیر برگشت فقط گریه می کنم واز خودم می پرسم : آخه چرا ؟ چرا؟ واز خدا هم اینو می پرسم که چرا باید برادر من کشته بشه؟!</P>
<P>تمام اتفاقات پنج سال پیش مثل فیلم سینمایی&nbsp; توی ذهنم&nbsp;همیشه تکرار میشه ...</P>
<P>سعی می کنم این پنج شنبه بیام سر خاک و برات شمع و گل بیارم.میدونم که منو خیلی دوست داری که همیشه میای به خوابم و من&nbsp; هم روز بعد خوابهایم را&nbsp; با آرامش عجیبی برای مامان تعریف می کنم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>امروز تولد تنها خواهرم نیلوفر است٬ نیلوفر جان تولدت مبارک....خیلی خوشحالم که به زودی و بعد از یک سال تو و بچه ها را می بینم.</P>
<P>اشک ها را پاک می کنم...., و اعتقاد دارم که مرگ <STRONG>تولدی </STRONG>دیگرست.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>پ.ن: محض اطلاع بعضی از دوستان عزیز٬ باید عرض کنم اینجانب ساکن بندرعباس هستم وفقط اهالی تهران از کلمه بهشت زهرا استفاده نمی کنن !! </P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Jul 2008 01:50:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.avang79.blogsky.com/Comments.bs?PostID=272</comments>
          <guid>http://www.avang79.blogsky.com/1387/04/12/post-272/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
