دیروز سالگرد مرگ عزیزی بود که هیچ وقت خاطرش از ذهنم پاک نمیشه ٬ دست ودلم راه نمیداد بیام اینجا بنویسم .
مهمترین دلیلی که امروز دارم می نویسم به خاطر تولد عزیز دیگریست که خیلی دوستش دارم.
چه قدر فاصله تولد و مرگ کوتاه است! اول تولد بوده و سپس مرگ.
سلام وحید جان
پنج سال خیلی زود گذشت اما سخت. هروقت یادت می افتم یه چیزی توی گلوم گیر می کنه و هر وقت عکساتو نگاه می کنم چشمام خیس میشه.
مامان همیشه غم و دلتنگیش رو مخفی میکنه٬ مامان رو که میشناسی؟ همیشه عادت داره بریزه توی خودش!
یاد نیمه شب دهم تیرماه ۸۲ می افتم و اون صحنه وحشتناک و فریاد من ....
خیلی دوست دارم زمان به عقب برگرده ٬ خیلی دوست دارم دوباره تو را در آغوش بگیرم و باهات حرف بزنم...راستش بعد از تو من خیلی تنها شدم برادر کوچکم!
چند وقت پیش یکی از دوستات اومده بود درخونه و میخواست عکسی از تو داشته باشه. منم رفتم و یک عکس قشنگ پیدا کردم و براش آوردم.میدونی کدوم عکس؟ همون که توی بازار پردیس کیش کنار یک ماشین خارجی ایستادی .آره ..می بینی که! هنوز هم اسم ماشینها رو بلد نیستم وتو نیستی که بهم یاد بدی !
هروقت میرم بهشت زهرا دلم بدجوری می گیره و در مسیر برگشت فقط گریه می کنم واز خودم می پرسم : آخه چرا ؟ چرا؟ واز خدا هم اینو می پرسم که چرا باید برادر من کشته بشه؟!
تمام اتفاقات پنج سال پیش مثل فیلم سینمایی توی ذهنم همیشه تکرار میشه ...
سعی می کنم این پنج شنبه بیام سر خاک و برات شمع و گل بیارم.میدونم که منو خیلی دوست داری که همیشه میای به خوابم و من هم روز بعد خوابهایم را با آرامش عجیبی برای مامان تعریف می کنم.
امروز تولد تنها خواهرم نیلوفر است٬ نیلوفر جان تولدت مبارک....خیلی خوشحالم که به زودی و بعد از یک سال تو و بچه ها را می بینم.
اشک ها را پاک می کنم...., و اعتقاد دارم که مرگ تولدی دیگرست.
پ.ن: محض اطلاع بعضی از دوستان عزیز٬ باید عرض کنم اینجانب ساکن بندرعباس هستم وفقط اهالی تهران از کلمه بهشت زهرا استفاده نمی کنن !! |