روزانه های من (قسمت هفتم)

۱-از نتیجه مصاحبه ای که داده بودم خبری نشد! خب تا بوده همین بوده که در کشورایران بند پ حرف اول را میزند برای همه چی از جمله پیدا کردن کار.

من که از مصاحبه ام مطمئن هستم ولی میدونم ٬ سفارشی ها و سوگلی ها استخدام شدن و من  نباید بیخودی منتظر بمونم.

خب ٬ چه بهتر! من یک کار خوب دیگه پیدا  کردم ! یک کار جالب و هیجان انگیز !

کار قبلی که براش مصاحبه دادم برای یک شرکت هواپیمایی بود که دیگه منتفی شده و  بهتره بدونید این کار جالب هم که قرار است چند روزه دیگه شروع کنم کار در صدا و سیماست!

خیلی خوشحالم...خدای مهربون ازت ممنونم! میدونم که منو مورد رحمت و لطف خودت قرار دادی.

 

۲-کشور ایران کشور تعطیلات آن هم از نوع عزاداری است از نوع افسرده کننده شدید!

پنج روز تعطیلی میدونید یعنی چی؟؟!!

من و مامان وبابا تصمیم داریم بریم سفر. مقصد هم شهر کرمان است.منزل یکی از فامیلهای دور دعوت هستیم. حوصله پنج روز توی خونه نشستن ندارم!

دوشنبه ظهر حرکت می کنیم..عاشق سفرم از بچگی..

۳- تا حالا دوازده کیلو لاغر شدم...باورکردنی نیست اما من می توانم! تا آخرش هستم٬ تا وقتی که ۶۲ کیلو بشم.

۴- دکترم گفت حالم خیلی بهتر شده ۷۰ درصد بهبودی داشتم فعلاْ باید پنجاه روز دیگه این داروها رو ادامه بدم. دکتر علت چاقی منو افسردگی اعلام کرد.آخرش تو را شکست میدم ای افسردگی لعنتی!

۵- باور نمی کنم که من همون نازنین چند ماه پیش باشم! چه چیزی در من این همه تغییر کرده؟

مامان خیلی ازم راضیه.دیگه پرخاش نمی کنم٬ عصبی نمیشم٬ قهر نمی کنم.

روحیه ام بهتر شده و آرامش از دست رفته ام داره کم کم بر میگرده. دیگه دست و پام نمی لرزه و اضطراب ندارم.

 

نمیدونم چرا به این نوشته ها شماره دادم؟

کرمان چیزی لازم ندارید؟! زیاد منتظر سوغاتی نباشید! فقط میام تعریف می کنم کجا رفتم و چی دیدم!