غمی غمناک

دیگران را هم غم هست به دل

غم من ٬ لیک٬ غمی غمناک است.( سهراب سپهری)

 

وارد اتاقش میشم و روی صندلی روبه روی میز او می نشینم. نگاهم می کند ولبخندی میزند و  میگوید: خب نازنین چی شده؟

براش تعریف می کنم از گریه هام ٬ از بی خوابی هام میگم. از اینکه عصبی و پرخاشگر شدم و یک دست ویک پایم گاهی اوقات بدجوری می لرزد ٬ از ناراحتی هام تعریف میکنم و از اخلاق بد پدر ومادرم او را آگاه می کنم. آخر سر هم بهش میگم: کمکم کن.

او اما با صبر وحوصله و روی خوش با من صحبت میکند .حرفهایش منو کم کم آروم میکنه هرچند آهسته و بی صدا گریه میکنم. احساس می کنم سالهاست می شناسمش و مورد اعتماد من است.

بنا به توصیه او باید یک جایگزین مناسب پیدا کنم٬ باید به هنر پناه ببرم ٬ باید فکرمو عوض  کنم .

دو نوع دارو برام می نویسه یکی برای شب ودیگری برای صبح. بهم میگه افسردگی دارم و اضطراب

دلداری ام میده که خوب میشم ونباید نگران باشم.

جمله ای را  در دفترچه بیمه ام مینویسدو سفارش می کند که همیشه این جمله را بخوانم وبهش فکر کنم.

خدایا به من کمک کن که آنچه را که می توانم تغییر دهم تغییردهم و آنچه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم.