جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 تیر 1387

۱- چند روزی مریض بودم٬ البته هنوز هم خوبِ خوب نشدم ٬ اما خدا را شکر بهترم.

۲- خیلی خوشحالم به  ۲ دلیل مهم :

- خواهرم و بچه هاش بعد از نزدیک به یک سال دوری ٬فردا از کانادا بر میگردن.

- چند تا فیلم خوب در این ایام بیماری تماشا کردم.( تاوان٬ پرسپولیس٬ دخترک٬ جونو)

۳- وقتی جواب منو نمیدی٬ وقتی این همه گرفتاری٬ وقتی برای من هیچ وقتی نداری ونمیخوای بذاری! ٬ وقتی خستگیها / مشکلات مالی / وهزار تا ناراحتی دیگه که داری فقط برای منه ٬ اما در شادیها و جمع فامیل جایی برای  من نیست و حتی به من فکر هم نمیکنی! ٬ وقتی احساس که نه فکر می کنم داری روز به روز بیشتر ازم دور میشی ٬ وقتی که فکر می کنم بازم توی زندگیم اشتباه کردم! پس بهم حق بده که اونجوری باهات صحبت کنم و بذارم یه مدتی به حال خودت٬ تنها باشی.

۴- چرا همیشه  خدا  چیزی رو که من برای خودم میخوام او برای دیگری میخواد وبرعکس؟

۵- بازیگر خوبی نیستم ونخواهم شد ...سیاست ندارم ویاد هم نخواهم گرفت....اصول رِندی ودلبری هم که دیگه حرفشو نزن! خودم هم نمیدونم پس من چه جور دختری هستم ومیخوام چه جور زنی بشم؟!!

۶- از مانتوهای زرد خردلی و سبز گندی که امسال تابستون مد شده به اضافه شال های زرد خیلی زیاد متنفرم. چه زرد بدرنگی! نمیدونم کی اینجور مدها را در ایران خلق می کند وچرا همه اینهمه اصرار دارند شبیه به هم لباس بپوشند؟؟ کافیه توی یک پاساژ دوساعتی قدم بزنم و پنجاه تا دختر شبیه به هم ( مثل ۵۰ قلو) ببینم.

ابروهای همه تاتو شده٬ موهای همشون های لایت٬ شال زرد٬ اندام باربی شکل٬ مانتو زرد و سبز یا ترکیب زرد ومشکی٬ آرایش خیلی غلیظ( خلیجی ٬ لبنانی) و.....

خیلی دوست دارم وقتی شال زرد مد می شود رنگ دیگری بپوشم!(مثلاْ رنگ آبی فیروزه ای یا سبز زیتونی) همیشه همین جوری بودم ٬ لجباز و یک دنده و از خودم در اینجور مواقع خیلی خوشم میاد.

همیشه دوست دارم متفاوت باشم . چیزی را که دوست دارم و بهم میاد و از پوشیدنش لذت میبرم و منو خوشگل می کنه را استفاده می کنم ٬ چه یه ساعت باشه یا یک روسری٬ کفش باشه یا کیف و مدل مانتو و لباس باشه... از انتخابم همیشه راضیم و اصراری به سرتا پا یکرنگ پوشیدن هم ندارم!

۷- از روز پدر ومادر مدل جمهوری اسلامی هیچ خوشم نمیاد و اعتقادی هم بهش ندارم! چند سالی بیشتر نیست که به زور این دو مناسبت را چسبوندن توی تقویمهای ما... بیشتر از این ادامه نمیدم که بحث سیاسی میشه و حوصلشو ندارم .فقط خواستم بگم از من انتظار نداشته باشین بهتون تبریک بگم!

ترجیح میدم روز تولد مادر و پدرم براشون کادو بگیرم...خدا را شکر در این مورد با من هم عقیده هستن !

۸- برای اینکه کمتر به ناراحتی ها  و شکست هایم در زندگی فکر کنم به خالق بی همتا و آغوش مهربانش بازگشتم و او را خیلی بیشتر از قبل  نزدیک به خودم احساس می کنم.تجربه لذت بخشی است..امتحانش مجانیست.

چهارشنبه 12 تیر 1387

دیروز سالگرد مرگ عزیزی بود که هیچ وقت خاطرش از ذهنم پاک نمیشه ٬ دست ودلم راه نمیداد بیام اینجا بنویسم .

مهمترین دلیلی که امروز دارم می نویسم به خاطر تولد عزیز دیگریست که خیلی دوستش دارم.

چه قدر فاصله تولد و مرگ کوتاه است! اول تولد بوده و  سپس مرگ.

 سلام وحید جان

پنج سال خیلی زود گذشت اما سخت. هروقت یادت می افتم یه چیزی توی گلوم گیر می کنه و هر وقت عکساتو نگاه می کنم چشمام خیس میشه.

مامان همیشه غم و دلتنگیش رو مخفی  میکنه٬ مامان رو که میشناسی؟ همیشه عادت داره بریزه توی خودش!

یاد نیمه شب دهم تیرماه ۸۲ می افتم و اون صحنه وحشتناک و فریاد من ....

خیلی دوست دارم زمان به عقب برگرده ٬ خیلی دوست دارم دوباره تو را در آغوش بگیرم و باهات حرف بزنم...راستش بعد از تو من خیلی تنها شدم برادر کوچکم!

چند وقت پیش یکی از دوستات اومده بود درخونه و میخواست عکسی از تو داشته باشه. منم رفتم و یک عکس قشنگ پیدا کردم و براش آوردم.میدونی کدوم عکس؟ همون که توی بازار پردیس کیش کنار یک ماشین خارجی ایستادی .آره ..می بینی که! هنوز هم اسم ماشینها رو بلد نیستم وتو نیستی که بهم یاد بدی !

هروقت میرم بهشت زهرا دلم بدجوری می گیره و در مسیر برگشت فقط گریه می کنم واز خودم می پرسم : آخه چرا ؟ چرا؟ واز خدا هم اینو می پرسم که چرا باید برادر من کشته بشه؟!

تمام اتفاقات پنج سال پیش مثل فیلم سینمایی  توی ذهنم همیشه تکرار میشه ...

سعی می کنم این پنج شنبه بیام سر خاک و برات شمع و گل بیارم.میدونم که منو خیلی دوست داری که همیشه میای به خوابم و من  هم روز بعد خوابهایم را  با آرامش عجیبی برای مامان تعریف می کنم.

 

امروز تولد تنها خواهرم نیلوفر است٬ نیلوفر جان تولدت مبارک....خیلی خوشحالم که به زودی و بعد از یک سال تو و بچه ها را می بینم.

اشک ها را پاک می کنم...., و اعتقاد دارم که مرگ تولدی دیگرست.

 

پ.ن: محض اطلاع بعضی از دوستان عزیز٬ باید عرض کنم اینجانب ساکن بندرعباس هستم وفقط اهالی تهران از کلمه بهشت زهرا استفاده نمی کنن !!