۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

خدای آسمونها...

10 نظر »

یک روزهایی باهات قهرم٬ بعضی وقتها هم خسته میشم و دوباره خودم باهات آشتی می کنم …نمیدونم چی کار کنم؟چه جوری باید رفتار کنم؟ می شینم ساعتها باهات حرف میزنم و درد ودل می کنم برات اشک می ریزم اما اصلاْ اعتنا نمیکنی…برای همین لجم می گیره ناراحت میشم شروع می کنم به داد و بیداد! شروع می کنم به نالیدن و غرغر کردن وهی دیگران را به رخت کشیدن…اما بازم در کمال خونسردی فقط سکوت می کنی و بس…بی اعتنایی و بس….

خودت خوب میدونی باهام داری چی کار می کنی..این کارهات از هر تنبیهی بدتره…

خیلی داری عذابم میدی ..خواهش میکنم تمومش کن٬ من ظرفیتشو ندارم! متوجه شدی؟ من نمیتونم ..دیگه خسته شدم..بریدم….هروقت یک خواهش کوچولو ازت دارم منو این قدر اذیت می کنی که یا باید به غلط کردن بیفتم یا کلاْ بی خیالش بشم…نمیدونم منظورت از این رفتارها و عذابها چیه؟

میخوای چی رو بهم ثابت کنی؟که دختر بدی هستم؟که لوس و از خود راضی ام؟که عجول و کم طاقت هستم؟ که ناامید و عصبی هستم؟که گناهکار و...

 

مگه خودت بهم قول ندادی که نازنین هروقت منو صدا کنی جوابتو میدم؟ مگه نگفتی من خیلی دوستت دارم حتی بیشتر از مادر و پدرت؟!

 چرا دیگه جوابمو نمیدی؟چرا دیگه دوستم نداری؟

خدایا ازت خواهش می کنم منو این همه در معرض امتحان و آزمایش قرار نده…من ظرفیت ندارم ..میخواستی برای خودم ثابت بشه که شد.آره من کم طاقت و کم حوصله هستم صبر ندارم …ناامیدم …آره ..خودم هم میدونم..اما فقط بهم بگو چرا؟چرا این همه بیشتر از ظرفیت من بار روی دوشم میذاری؟دارم له میشم؟مگه من ایوب پیامبرم؟ که میخوای صبر منو آزمایش کنی؟

 

آخه من نمیدونم چی به صلاح و مصلحت منه؟تقدیر و قسمت الهی کدومه؟خب ..این مصلحت وتقدیر تو کی واقع میشه؟ زمان الهی تو چه وقتیه؟ کجاست؟ خدایا خسته شدم!

برای هرچیزی باید ناله و دعا وگریه کنم ..برای کوچکترین چیزها…نمیخوام به زور ازت چیزی بگیرم  اما اگه دوستم داری و لایق میدونی بدون اینکه ازت درخواست کنم جواب میدی …اما مثل اینکه لایق نمیدونی ٬ نه؟؟

 

خیلی وقته که خسته شدم…دیگه نمیتونم ..دیگه به این نتیجه رسیدم دعا و مناجات الکی است البته برای امثال من!

 باهات دوباره قهر میشم…میدونم به نماز و روزه ودعای آدمهایی مثل من احتیاج نداری ..

اما چی کار کنم که دوباره خسته میشم و میام آشتی می کنم و باهات حرف میزنم اما فکر کنم از دست من خسته شدی چند سال قبل که این همه باهات حرف نمیزدم خیلی خوب جوابمو میدادی…ای روزگار..

 خدایا فقط ازت میخوام که منو کمک کنی…

 

 

پ.ن ۱: میدونم الان با خودتون میگین نازنین دیوونه شده …هنوز دیوونه نشدم اما تا دیوانگی من فاصله ای بیش نیست!

 

پ.ن۲: میخوام بدونم کسی میتونه بهم کمک کنه تا با خدا یک رابطه خوب برقرارکنم؟کسی از تجربیات خودش میتونه در اختیارم بذاره؟

 

ضد حال

2 نظر »

یک داستان جالب٬خواندنی٬ عبرت آموز٬کمی خنده دار و کمی جدی!!(نظر یادتون نره)

دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد
پس از دوماه، نامه ای ازنامزدمکزیکی خوددریافت می کند به این مضمون
لورای عزیز، متأسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دورادامه بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون

روبرت عزیز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یادنیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان



منبع :سایت نیک صالحی دات کام
This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com