افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سال جدید مبارک (سال خروس) سال ۸۴ خورشیدی

2 نظر »
در آخرین روز سال ۸۳ لحظه ای کتاب دیوان حافظ شیراز را باز کردم و به نیت سال جدید آن را باز کردم این شعر آمد .برایتان یک بیتش را می نویسم:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم
....


یک کارت زیبا برایتان آخر این پست گذاشته ام تقدیم به همه دوستان عزیزم در بندرعباس و سایر دوستان خوب و مهربان و خونگرم در جاهای دیگر....

عیدتان مبارک هر روزتان نوروز ....نوروزتان پیروز.

خوش باشید

http://www.123take.com/postalcard/ShowFile.asp?id=48

پشت صحنه میتینگ وبلاگ نویسان بندری

5 نظر »

زمان:روز جمعه ۲۱ اسفند ۸۳
مکان :هتل هرمز

من خیلی تازه کارم قبلاْ هم گفتم تازه اومدم اما دیر اومدم به قول معروف دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است! شش ماه بیشتر نیست اومدم توی خط وبلاگ البته به طور جدی.خیلی دوست داشتم توی این زمینه پیشرفت کنم زیاد به برنامه های کامپیوتری و گرافیکی و وب وارد نیستم . ادعایی هم ندارم که این کاره هستم .اصلاْ رشته من چیز دیگه است!(معماری)
تا به حال هم اگه کمی پیشرفت کردم به این خاطراست که وبلاگ دوستان عزیز بندری روی من خیلی تاثیر گذاشته است من همیشه مطالبشان را مو به مو می خوانم.وبلاگ لنج.سیاورشن.بندرعباس سیتی وتازگیها هم سایت مذاب.که مربوط به دانشگاه است.

نشست قبلی نتونستم بیام و خیلی ناراحت شدم اما برای این یکی از مدتها قبل برنامه ریزی شده بود که بیام و حتماْ هم بیام واونجا چیزی یاد بگیرم و با بچه های دیگر آشنا بشم.

روز جمعه برای اینکه تنها نباشم دختر دایی ام و دوستش را هم با خودم همراه کردم وسر ساعت به محوطه هتل هرمز اومدم فکر می کردم برنامه خاصی است سخنرانی .معرفی و این چیزها ..اما خبری نبود .با دختر خلیج آشنا شدم و گوشه ای منتظر شدیم تا همه تشریف بیارن و بعد ما جلو بریم و خودمان را معرفی کنیم.مدیر سایت مذاب هم تشریف آوردند .با دختر خلیج ودوستان رفتیم جلو و خودمان را معرفی کردیم و با بقیه آشنا شدیم. با کامیرا و لنج وشهزاده من و ....
با کمال ناراحتی وتاسف دیدم که تعداد دختران وبلاگ نویس بندر به تعداد انگشتان دست هم نیست و فقط
۳ نفر ما بودیم دختر خلیج و آونگ و شهزاده من !

الان وبلاگ سیاورشن را خوندم من هم فکر می کنم باید اونجا به جای اینکه فقط به هم معرفی بشیم ولبخند بزنیم و حال و احوال پرسی کنیم یک جلسه خوب و تقریباْ جدی ورسمی تشکیل می دادیم رای گیری می کردیم اساس نامه و یک سری دستورات می گذاشتیم یک نفر را به عنوان رئیس انتخاب می کردیم درباره وبلاگهایمان با همدیگه تبادل نظر می کردیم نه اینکه مثل غریبه ها و  آدمهای خجالتی فقط از دور برای هم سری تکان می دادیم و به قول ناخدا در وبلاگ لنج همه اش از هک وهک کردن و هکاکی صحبت کنیم وهمدیگه را تهدید کنیم!
خوبه از تجربیات همدیگه استفاده کنیم دیگران را از آموخته های خودمان بهره مند کنیم مگه نه اینکه زکات علم در آموختن آن به دیگران است؟

راستش من صاحب نظر نیستم و فقط خواست حرفهای خودم را در این وبلاگ بنویسم.از اینکه شما دوستان عزیز را دیدم خیلی خوشحالم .اما دلم می خواست بیشتر صحبت می کردیم .به نظر من میتینگ خوبی بود واز برگزار کننده اش که همت کرده و زحمت کشیده متشکرم اما می تونست مفیدتر از اینها باشه.خب اینم یک تجربه بود برای میتینگهای بعدی! امیدوارم دیگه به صورت سرپایی نباشه و بچه های چت روم بندر عباس و مافیاها هم تشریف نیاورند.!!!!
فقط وفقط وبلاگ نویس ها.

آخه کار ما وبلاگ نویس ها خیلی شبیه روزنامه نگاران است تا به حال بهش فکر کردید؟

*****
راستی از سال جدید بنده وبلاگم را عوض می کنم و به صورت تخصصی  می نویسم.از معماری .سبک خانه ها .معماری سنتی و مدرن.دکوراسیون داخلی و پرسپکتیو و خلاصه درباره معماری خواهم نوشت.دیگه از این رویه تکراری و شعر نوشتن و آه و ناله کردن خسته شدم ..باید طرحی نو در انداخت.

اگه یک اسم جالب  وجدید برای وبلاگ آینده من دارید لطفاْ بهم پیشنهاد بدید.خوشحال میشم از ایده های شما استفاده کنم.

نگاه سبزت را از من نگیر!

3 نظر »
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم می دانم می دانم.....
زنده یاد :فروغ فرخزاد

شما چه رنگی را دوست دارید؟
من رنگ سبز را خیلی دوست دارم .رنگ مورد علاقه من سبز می باشد.
در اینجا می خواهم درباره رنگ سبز بنویسم.

سبز رنگ طبیعت است.رنگ نرمی ولطافت ساقه های ترد ونازک گیاهان .رنگ جوانه های نو خواسته.سبز روح خسته انسان را مجذوب ومحسور خود می کندوبا نرمی هنرمندانه دیدگان را نوازش واستراحت می دهد.

سبز رنگ بهار و جوانی است.این رنگ تداعی کننده طبیعت است. سبز رنگ امید است .سبز به معنای زندگی است و رشد و شروع دوباره را در ذهن تداعی می کند.

نخستین جوانه های سبز طبیعت در آغاز سال نو در بسیاری از انسانها نیروهای جدید زندگی وامید را بیدار می کند. حضور این جوانه های نو خاسته به معنای آن است که روزهای تاریک و گرفته زمستان های سخت و سرد گذشته است و امید به گرما و روزهای نورانی  در دلها زنده می شود.

در برخی فرهنگها وملل رنگ سبز ممکن است بار منفی داشته باشد. در چنین شرایطی سبز رنگ رشک وحسد نفرت از خود سردی عاطفی واحساسی است.صورتک هایی که به رنگ سبز هستند ودر نامه های الکترونیکی و گفت و گوهای اینترنتی کاربرد دارند نشان دهنده آن است که فردی که این صورتک را آورده از چیزی حالش بد شده است و در حقیقت حالش به هم می خورد.

در برخی ملل رنگ سبز نشان دهنده حیوان سمی و یا غذای آغشته به زهر است! بنابر این همیشه هم رنگ سبز با خود معنای صلح و آرامش را به همراه ندارد.

این اصطلاح عامیانه که او هنوز کال است وسبزی که در ذهن تداعی می شود نشان از خامی و بی تجربگی فرد دارد.

تیپ روان شناسی سبز:

سبزها انسانهایی محافظه کار(برعکس من ) آرام قابل اعتماد ثابت قدم و مقاوم وپایدار هستند.آنان برای رسیدن به هدف پشتکار زیادی دارند دارای نیروی اراده قوی هستند .
آنها برای رسیدن به امنیت مالی و دارایی ها و املاک مادی تلاش زیادی می کنند.این انسانها لبریز از عشق محبت علاقه وتفاهم هستند. مردم غالباْ به سرعت دلبسته آنها می شوند.

سبزها بسیار خوب با گل و گیاه کنار می آیند و عاشق طبیعت و آب هستند.
از نظر ذهنی و روحی انسانی محکم ارزیابی می شود.از نظر روحی و روانی خلق وخوی متعادلی دارند.

انسانهای سبز به طبیعت بسیار عشق می ورزند و در برابر طبیعت قدرت درک بالایی دارند.
کشاورزی باغبانی باغداری وزندگی در دامان طبیعت از علایق آنان است. وقتی دیگران بی ملاحظه با طبیعت رفتار می کنند و آن را خراب یا آلوده می کنند سبزها بسیار آزرده می شوند.
بی دلیل نیست که حزب طرفدار محیط زیست آلمان نام خود را حزب سبز گذاشته است.

انسان سبز فطرت آرامی دارد و موسیقی رمانتیک و کلاسیک با صدای آرام را بر تمام موسیقی های دیگر ترجیح می دهد.

منبع:اینترنت

تجارت الکترونیک

2 نظر »

دوستان به این سایت سر بزنید .من میخوام بدونم نظر شما چیست؟

درباره بازاریابی و تجارت اینترنتی است.

http://www.hercul.blogsky.com/

سایت رنگین کمان

5 نظر »

دوستان عزیزم امروز یک سایت را به شما معرفی میکنم که خیلی خوب وجالب است و من مدتهاست عضوش هستم شما هم حتماْ عضو شوید من لینک نیم رخ خودم را هم آخر این متن می گذارم.سایت www.ranginkaman.com


http://www.ranginkaman.com/edit.aspx?tabid=68&mid=335&def=viewprofile&profileid=158

صدای پای بهار....

3 نظر »
شکوفه می رقصد از باد بهاری
                                           شده سر تا سر دشت سبز و گلناری

شکوفه های بی قرار روز آفتابی
                                             به صبا بوسه دهند با لب سرخابی

ای شکوفه خنده تو جلوه ها دارد
                                               آن روی زیبا نظری سوی ما دارد......


دوستان خوبم صدای پای بهار می آید می شنوید؟

خورشید درخشان تر از همیشه می درخشد گلها وسبزه ها همه جا سر از خاک به در کرده اند.این بوی بهار است که فضا را مستانه عطرآگین کرده است.آمدن چلچله ها ...پرواز پروانه ها ...شکفتن گلها...آرامش دریا....حرکت ابرهای سفید که به ترنم باد در پهنه آسمان می رقصند..آمدن بهار را خبر می دهند.
نسیم در گوش گل می خواند که بهار آمده است زنبورها در باغ به دنبال هم می دوند...بوی شکوفه های سپید نارنج...گلهای سرخ...وهزاران بوی مست کننده دیگر همه به ما عاشقانه می گویند که بهار آمده است.
قناری ها چه هیاهویی به پا کرده اند...مرغهای دریایی در کنار ساحل چه غرور آمیز قدم می زنند وپرهایشان در نور خورشید می درخشد...وماهیها با پولکهای نقره ای در آب میلغزند وبه نوای امواج چه رقصی به پا داشته اند.

گویا همه در انتظار بهارند بهار زیبا خوش آمدی....مقدمت مبارک باد با بهار عشق می آید ....زندگی می آید....طراوت می آید
واگر تو هم با بهار بیایی ..با گل بیایی  با زیبایی بیایی همسفر خوشبختی هستی و آن وقت جشن وسرور من خواهد بود ومثل پروانه ها در شادی تو و بهار در لابه لای گلها خواهم دوید...واز بوی شکوفه هایی که تو به همراهت برایم خواهی آورد مست خواهم شد.
وتاجی زیبا از آنها خواهم ساخت و به گیسوانم خواهم آویخت وباد در گیسوانم خواهد پیچید وصدای تو را از ورای ابرهای سفید ...به گوش من می رساند که می گویی من خواهم آمد وشادی قلبم را خواهد لرزاند ..وعشق وجودم را در بر خواهد گرفت...آنهم چه جاودانه عشقی ..و تو با غرور تمام  دیوار جدایی را فرو خواهی ریخت و خودت را به من خواهی رساند
همراه بهار ...خواهی آمد و بهار شاهد دیدار ما خواهد بود و بهار قصه عشق ما را به سرزمین های دیگر خواهد برد.

وبهار ما را دوست خواهد داشت و ما را با شکوفه های سپیدش گلباران خواهد کرد وبهار به ما زندگی و عشقی جاویدان خواهد داد.

بهاری دیگر آمده است.....

6 نظر »

سین هفتم
                  سیب سرخی است

حسرتا
           که مرا
                     نصیب 
                               از این سفره سنت 
                                                           سروری نیست.

شرابی مرد افکن در جام هواست

شگفتا
         که مرا
                  بدین مستی 
                                     شوری نیست.

سبوی سبزه پوش
                          درقاب پنجره

آه
     چنان دورم 
                     که گویی جز نقش بی جانی نیست.

وکلامی مهربان
                     در نخستین دیدار بامدادی

فغان
       که در پس پاسخ و لبخند
                                         دل خندانی نیست.
     
بهاری دیگر آمده است
                              آری

اما برای آن زمستانها که گذشت

نامی نیست
نامی نیست.

زنده یاد احمد شاملو
اسفند ۵۷ لندن

خداحافظ سال ۸۳  ؛ سلام سال ۸۴

0 نظر »

سال ۸۳ هم با سرعت رو به پایان است.مخصوصاْ ماه اسفند که روی سرازیری حرکت می کند!
سال ۸۲ برای من وخانواده ام سال بسیار بدی بود حادثه مرگ برادر  عزیزم آن سال را برایمان تلخ و ناراحت کننده کرد و عید ۸۳ آرزو کردم تا امسال برای من وخانواده ام سال خوب وبهتری باشه خیلی سعی کردم سال ۸۳ هم سال خوب وخوشی باشه اما بعضی چیزها دست خود آدم نیست وبه یک سری عوامل بستگی دارد.

به سال ۸۳ نگاه میکنم ومی بینم که چه قدر زود گذشت .همیشه در آخر سال همه ما همین را میگیم مگه نه؟ نزدیک عید میشه وهمه ما خرید می کنیم و لباسها و کفشهای نو می خریم چون که باید برای عید نو و تر وتازه بود .خانه تکانی می کنیم .خانه ها را رنگ می زنیم .وسایل سفره هفت سین را می چینیم .ماهی گلی می خریم شیرینی ومیوه و آجیل را در ظرف می چینیم واز میهمانهایمان پذیرایی می کنیم .عیدی می دهیم و عیدی می گیریم.مسافرت میرویم.
اما همه ما یک کار را انجام نمیدیم یک کار خیلی مهم که اگه این کار را انجام بدیم یعنی به همان دقتی که میریم لباس می خریم و  خانه تکانی می کنیم و تغییر دکوراسیون منزل میدهیم
 دیگه هرسال نمیگیم وای چه سال بدی بود چه زود گذشت ومن استفاده نکردم و خدا کنه سال دیگه خوب باشه و من خوشبخت بشم....
بیایید در ذهن و روحمان هم تغییر دکوراسیون بدیم بیایید بعضی عادتها را کنار بگذاریم .بعضی اخلاقهای خاصمان را عوض کنیم همه چیز تغییر پذیر است ببینید چه طور آب وهوا وکوه و دریا و گلها و زمین و درخت و حیوانات تغییر می کنند فصل به فصل عوض می شوند اما ما انسانها نمی خواهیم عوض شویم می خواهیم همیشه بد اخلاق باقی بمانیم اگر ایراد گیریم همیشه ایرادگیر باشیم و اگه افسرده وناامیدیم به افسردگی خودمان دامن بزنیم و کاری در جهت بهبود خودمان انجام ندیم و بعدش همه چی را تقصیر زمین و زمان وسال نحس ۸۳ وغیره بگذاریم.

نگاهمان را عوض کنیم به قول سهراب چشمها را باید شست جور دیگر باید دید....
با عشق ودید مثبت و حسن نیت به همه چیز نگاه کنیم این خوی بدبینی و افسردگی و بی تکلیفی و ...را از خودمان دور کنیم .با طرز فکر جدیدی به استقبال سال جدید بریم و زندگی جدیدی متفاوت با سال قبل شروع کنیم.
سالهای متمادی پشت سر هم می آیند و می روند عیدهای مختلفی می شود لباس نو می پوشیم پای سفره می نشینیم و دعای تحویل سال را می خوانیم وعیدی می گیریم اما خودمان را عوض نمی کنیم همان دختر یا پسری باقی می مانیم که همیشه بوده ایم و بعدش می گیم مگه آدمها عوض می شوند؟کسی را نمی شود عوض کرد! اصلاْ من همینم که هستم!

بیایید از شر عادتها خلاص شویم چه جوری؟ الان میگم!

زندگی با همه قواعد وقوانین درست و مفیدش نیاز به تنوع دارد.به هر چیزی عادت نکنید عادتهایتان را بشکنید!
عادت نکنید کیف تان را همیشه روی شانه راست تان بیندازید.اگر تا به حال می انداختید حالا دیگر نوبت شانه چپتان است! بله به همین راحتی! 
شاید احمقانه به نظر برسد اما ما به چیزهای کوچکی عادت می کنیم که اسیرمان می کند.
عادت نکنید خانه تان همیشه به یک صورت باشد.اوضاعش را به هم بریزید مخصوصاْ اتاق خوابتان را تغییر بدهید.
گاهی روزنامه و مجلاتی را که می خوانید عوض کنید.ارتباطات جدید برقرار کنید.کارهای جدید دست بگیرید.شیوه اندیشه و نگاه وزندگی تان را عوض کنید.

تغییر گاهی بسیار دلچسب اثرگذار و هیجان انگیز است.

با تغییر در خودمان واطرافمان دنیای جدیدی خلق  می کنیم وبه استقبال سال ۸۴  می رویم.

خداحافظ سال ۸۳ سلام سال ۱۳۸۴

بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک

5 نظر »
به به !!! چه بارونی!!

همه جای ایران سرد وبرفی است اما شهر خوبمان بندر امروز یک آسمان ابری و رگبار شدید باران را تجربه می کند. حدود ۲ ساعت است که باران می بارد و هوا خیلی لطیف و بهاری وکمی سرد شده ..

چه قدر دوست دارم در باران قدم بزنم اما حیف که تنها هستم و یک پایه خوب ندارم. زیر باران شعر خواندن خیلی لذت بخش است.

خدایا شکرت. زمین سبز می شود و هوا تازه می شود. تا بهار ۸۴ چیزی نمانده است با بهار همراه باش.

دوست خوبم از منزل بیا بیرون و از این هوا لذت ببر و روحت را تازه کن.

جای همه دوستان خوب غیر بندری خالی و خوش به حال بچه های بندری!

زنده باد باران زنده باد روز بارانی ...

گل سرخی برای محبوبم

5 نظر »

یکی از دوستان واعضای گروه رنگین کمان که من عضوش هستم این مطلب را برای من فرستاده وبهم گفته اگه دوست داشتم در وبلاگم بگذارم .من هم با اجازه از ایشان که اسمشان آقا بهروز هست این مطلب را اینجا می آورم وازش تشکر می کنم.

"
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه  نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دخترا یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟

 

 

    1         2     >>
This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com