هیچ وقت از محل کارم اینجا چیزی نگفتم ٬ یکسال و خورده ای هست که دارم توی یه محیط خیلی خیلی خشن و مردونه کار میکنم .محیطش خیلی آلوده هست البته از نظر آلودگی زیست محیطی. مرتب سرفه میزنم وقتی هم صورتم را با دستمال کاغذی تمیز میکنم سیاهی روی دستمال منو خیلی میترسونه.
همه همکارانی که باهاشون توی یه اتاق کار میکنم آقا هستن که هم از یه نظر خوبه وهم از یه نظر بد.از این نظر خوبه که پشت سر این و اون غیبت نمیکنن حسودی نمیکنن.ادا و اطوار درنمیارن.جدی و روراست هستن.البته نمیخوام بگم آقایون حسود نیستن ولی خدا رو شکر حسادتشون رو نشون نمیدن.از صبح تا عصر سرشون به کار مشغوله.
اما بدی هایی هم داره که منو درک نمیکنن که یه خانوم هستم و تا یه اندازه ای توان و روحیه دارم.
زیاد نمیخوام غرغر کنم.خدا روشکر که سر کار هستم هرچند حقوقش واسه من کم هست ٬باید از ۶ صبح بیدار بشم و تا ۵ و نیم عصر سرکار باشم.از اینکه همه زندگی قبلی من تعطیل شده و در طول هفته هیچ کاری نمیتونم انجام بدم نه فرصت مهمانی و آرایشگاه و کلاس و تفریح و سینما دارم و نه حتی فرصت میکنم به نداشته هام فکر کنم!
بازم راضی هستم.وقتم رو تنظیم میکنم و آخر هفته ها به کارهای عقب مانده ام میرسم.
حتی فرصت نوشتن توی این وبلاگ رو هم پیدا نمیکنم.الان از سرکار دارم تند و تند هرچی به ذهنم رسید مینویسم.
خیلی وقته تنهام و توی زندگی شخصی ام کسی رو ندارم .راستش دارم کم کم میترسم.
ترس از تنهایی٬ ترس از بی کسی و درماندگی٬ ترس از نبودن عشق در زندگی.
به خدا پناه میبرم از شر همه ترسها و وحشتها.